زنها کجا هستند؟

خرید بک لینک

"مرد خیمهدار: اینجا سه صورت است- ببینید خانمها- یکی استبداد است؛ یک سر مشروعه؛ و یکی مشروطه! این که میبینید زمین خورده ملت است.

زینب: زنها کجا هستند؟

مرد خیمهدار: زنها- دارند تماشا میکنند."

"ندبه" بهرام بیضایی

زنها کجا هستند؟

منتشر شده در فصل نامه "مسئله ما"

از نظر فوکو، «گفتمان» نقطهی تلاقی و محل گردهمایی«قدرت» و«دانش» است؛ یعنی:«قواعد» و «قوانین علمی» و همچنین، «محدودیتهای ایجاد شده از طرف حاکمیت» معیّن میکنند که دربارهی چه چیزهایی نمیتوان وارد بحث شد و این سخن یا «گفتمان» است که در هر دوره، موضوع خود را معین میکند و تعیین مینماید که مؤلف چگونه بنویسد و سخنگو امکان مییابد به گونهای خاص دربارهی چه چیزهایی حرف بزند، اگرچه ممکن است این، به معنای بیان نظرات خود او هم نباشد. گاهی یک«گفتمان» یا «سخن» آنقدر قوی و مسلط است که مانع شنیدنِ«گفتار» و یا درک معنای «زبان» میشود و حتی هر گفتار و بیانی را هم در قالب آن میریزند و در صورت عدم همخوانی با آن، به دور میافکنند و در نتیجه به گوش هیچکسی نخواهد رسید. در اینجا، دو نکته باید مَدّنظر قرار گیرد: 1- بر اثر مجموعهای از گفتارها(البته در چهارچوب «قدرت» و «دانش») گفتمانی خاص شکل میگیرد و مسلط میشود و هر گفتاری هم باید در قالب آن ریخته شود تا فهم و درک گردد. 2- هیچ «گفتمانی» تا همیشه، مسلط و فراگیر نخواهد ماند، بلکه هر کدام، مربوط به فرهنگ و دورانی خاص هستند. اما شناختِ «گفتمانِ» مسلط و حاکم بر هر دوره و فرهنگ، برای هر کسی که میخواهد در چهارچوب آن فعالیت کند یا بر آن تأثیرگذار باشد، ضروری است و شاید تا اندازهای هماهنگی و همراهی نیز با آن لازم باشد تا اولاً زمینهی بیان و گفتار او فراهم شود و ثانیاً در آینده آن را تغییر دهد و اصلاح و یا منحل کند. اگرچه مفهوم گفتمان، به معني تجلي زبان در گفتار و نوشتار به كار برده ميشود؛ اما در بيان كلاسيك بر زبان به عنوان«حركت در عمل» همواره تأكيد شدهاست. بدين طريق، كلمات و مفاهيم كه اجزاي تشكيل دهندهي ساختار زبان هستند، ثابت و پايدار نبوده و در زمانها و مكانهاي متفاوت، ارتباطات آنها دگرگون شده و معاني مختلفي را بيان ميكنند؛ از اينرو، ساختار زبان نيز همواره تغييرپذير بودهاست. با اين ديد، ميتوان گفتمان را به عنوان«نمايانگر تبيين زبان در وراي جمله و مكالمات و عبارات» دانست و آن را در علايم و كنشهاي غيركلامي و كليهي ارتباطات ميان افراد، جست وجو كرد. از سویی دیگر، گفت وگو يا همپرسه (Dialog) شرط مقدماتي هر گفتمان به شمار ميرود: هر نوع گفتار، كلام يا نوشتار، جرياني اجتماعي محسوب ميشوند. به عبارت ديگر؛ داراي سرشت، ماهيت و ساختار اجتماعي هستند. گفتمانها بر حسب مكان و زمان متفاوتند. هر كشوری گفتمان منحصر به فرد خودش را دارد و علاوه بر آن در داخل هر كشوری نيز، گفتمانها با هم تفاوت دارند. گفتمانها با توجه به انواع نهادها و كاربستهاي اجتماعي متفاوتي كه در آنها شكل ميگيرند و نيز با توجه به موقعيت، جايگاه و شأن افرادي كه صحبت ميكنند يا مينويسند و كساني كه مخاطب آنان هستند، فرق ميكنند. بنابراين، زمينه و بستر گفتمان، جرياني همگن، واحد و يك دست نيست. اظهارات و مطالب بيان شده، گزارهها((Statemeو قضاياي (Premises) مطرح شده، مكالمات و عبارات مورد استفاده و معاني آنها جملگي بستگي به اين نكته دارند كه مطالب بيان شده، گزارههاي مطرح شده، قضاياي مفروض و... كي؟ كجا؟ چهگونه ؟ توسط چه كسي؟ يا عليه چه چيزي يا چه كسي؟ صورت گرفتهاند. به بيان ديگر؛ بستر زماني، مكاني، موارد استفاده و سوژههاي استفاده كنندهي هر مطلب يا گزاره و قضيه تعيين كنندهي شكل، نوع و محتواي هر گفتمان به شمار ميروند. گفتمانها، مجسم كنندهي معنا و ارتباطات اجتماعياند. گفتمان، ممكن است به مثابهي يك سيستمي از امكان تلقي شود. اين امكان، همان است كه اجازه ميدهد تا ما احكامي را بسازيم كه درست يا نادرست را مشخص كند و اين موضوع، طرح شاخهاي از معرفت شدن را ممكن ميگرداند؛ وليكن قواعد گفتمان، قواعدي نيستند كه افراد بهطور آگاهانه از آن پيروي كنند. گفتمان، يك روش يا نقطهي ثقل يك بررسي نيست؛ بلكه مجموعه قواعدي است كه پيش شرطهاي اوليه را براي شكلگيري احكام فراهم ميسازد؛ به ترتيبي كه آنها به عنوان وراي سخنوران گفتمان قرار دارند. در واقع موقعيت، عمل و ويژگي دانايان، نويسندگان و شنوندگان يك گفتمان، عبارت است از وظيفه و كاركرد اين نوع از قواعد گفتماني. گفتمانهاي متفاوت، نظامهاي متفاوتي ميسازند؛ امكانات لازم براي معني، جفت و جور و محكم ميشوند و به كمك موضع اجتماعي و نهادیاي كه گفتمان از آن برميخيزد(و نه از طريق ساختار اصطلاحات و تعابير مثبت) در قالب معاني معيني قرار ميگيرند(يا معاني مشخصي پيدا مي كنند): واژهها، مكالمات، تعابير، اصطلاحات، فرضيات و نظاير آن برحسب موضعي كه توسط كارورزان يا استفادهكنندگان آنها اتخاذ ميشود و معناي خود را تغيير ميدهند.

همچنین هر گفتمان به طور مستقيم يا غيرمستقيم، از طريق رابطهي آن با گفتماني ديگر و مخاطب ساختن گفتماني ديگر به اجرا در ميآيد. وانگهي! هر گفتمان به مسايل، موضوعات و اهداف معيني ميپردازد و مفاهيم و مضامين خاصي را وجههي نظر قرار ميدهد؛ در حاليكه مفاهيم ديگري را كنار ميگذارد. پس در همين خوانش اوليهي مفهوم گفتمان، ما با سه بعد اصلي روبه رو میشويم: الف) كاربرد زبان، ب) برقراري ارتباط ميان باورها (شناخت)، ج) تعامل در موقعيتهاي اجتماعي.

و اما تحليل گفتمان(discourse analysis)، كه در زبان فارسي به سخنكاوي، تحليل كلام و تحليل گفتار نيز ترجمه شدهاست، يك گرايش مطالعاتي بينرشتهاي است كه از اواسط دههي 1960 تا اواسط دههي 1970 در پي تغييرات گستردهي علمي معرفتي در رشتههايي چون انسانشناسي، قومنگاري، جامعهشناسي خُرد، ادراكي و اجتماعي، شعر، معاني، زبانشناسي، روانشناسي، نشانهشناسي و ساير رشتههاي علوم اجتماعي و انساني علاقهمند به مطالعات نظاممند ساختار و كاركرد و فرايند توليد گفتار و نوشتار ظهور كردهاست. اين گرايش، به دليل بينرشتهاي بودن، به سرعت، به عنوان يكي از روشهاي كيفي در حوزههاي مختلف علوم سياسي، علوم اجتماعي، ارتباطات و زبانشناسي انتقادي مورد استقبال واقع شد. اصطلاح«تحليل گفتمان»، نخستينبار در سال 1952 در مقالهاي از زبانشناس معروف انگليسي«زليك هريس» بهكار رفتهاست. زليك هريس در اين مقاله، ديدي صورتگرايانه از«جمله» بهدست داد وتحليل گفتمان را صرفا نگاهي صورتگرايانه(و ساختارگرايانه) به جمله و متن برشمرد. بعد از هريس، بسياري از زبانشناسان، تحليل گفتمان را نقطهي مقابل تحليل متن دانستهاند. به اعتقاد اين عده، تحليل گفتمان، شامل تحليل ساختار زبان گفتاري(مانند گفت وگو، مصاحبه و سخنراني) و تحليل متن، شامل تحليل ساختار زبان نوشتاري(مانند مقاله، داستان، گزارش و...) است. ديري نگذشت كه بعضي از زبانشناسان، اين مفهوم را در معناهاي متفاوتي به كار بردند. دستهي اخير معتقد بودند كه تحليل گفتمان بيشتر به كاركرد يا ساختار جمله و كشف و توصيف روابط آن ميپردازد. به عبارت ديگر، تحليل گفتمان نزد اين عده، عبارت بود از شناخت رابطهي جملهها با يكديگر و نگريستن به كل آن چيزي كه نتيجهي اين روابط است. مطابق اين تعريف، در تحليل گفتمان- برخلاف تحليلهاي سنتي زبانشناسانه- ديگر صرفاً با عناصر نحوي و لغوي تشكيل دهندهي جمله، به عنوان عمدهترين مبناي تشريح معنا؛ يعني، زمينهي متن (co- text) سروكار نداريم؛ بلكه فراتر از آن به عوامل بيرون از متن، يعني بافت موقعيتي(context of situation)فرهنگي، اجتماعي و...سروكار داريم. بنابراين، تحليل گفتمان«چگونگي تبلور و شكلگيري معنا و پيامِ واحدهاي زباني را در ارتباط با عوامل درونزباني ([زمينهي متن] واحدهاي زباني، محيط بلافصل زباني مربوطه و نيز كل نظام زباني) و عوامل برونزباني [زمينهي اجتماعي، فرهنگي و موقعيتي] بررسي ميكند.» البته زليك هريس آن را در معناي وسيعي به كار گرفتهاست. او معتقد است بحث دربارهي گفتمان را از دو بعد ميتوان سامان داد: اول بسط رويهها و روشهاي معمول در زبانشناسي توصيفي و كاربرد آنها در سطح فراجمله(متن ) و دوم رابطهي بين اطلاعات زباني و غيرزباني مانند رابطهي زبان و فرهنگ و محيط و اجتماع. در بعد اول اطلاعات، صرفاً اطلاعات زباني مدنظر است ولي در بعد دوم، غيرزباني؛ مثل فرهنگ و محيط و اجتماع كه خارج از حيطهي زبانشناسي است مدنظر قرار ميگيرد.

زبانشناسان در بحث از تحليل گفتمان دو ديدگاه را مطرح ميكنند: نخست، ديدگاهي كه تحليل گفتمان را بررسي و تحليل واحدهاي بزرگتر از جمله، تعريف ميكند و دوم ديدگاهي كه تحليل گفتمان را تمركز خاص بر چرايي و چگونگي استفاده از زبان ميداند. ديدگاه اول را كه به شكل و صورت متن توجه ميكند، ساختارگرا و ديدگاه دوم را كه به كاركرد متن توجه دارد، كاركردگرا ناميدهاند. اولي، گفتمان را واحد مشخصي از زبان ميداند كه بزرگتر از جمله است و تحليل گفتمان را تحليل و بررسي اين واحدها برميشمُرد؛ دومي تحليل گفتمان را مطالعهي جنبههاي مختلف چگونگي استفاده از زبان ميداند كه بر روي كاركردهاي واحدهاي زباني متمركز است. اين عده، اعمال و كردار مردم و همچنين مقاصد معيني كه آنها در به كارگيري زبان بدان توجه دارند را مدنظر قرار داده و سعي ميكنند معاني اجتماعي، فرهنگي و موقعيتي آنها را بشناسند.

در مجموع تحليل گفتمان، مطالعهي چگونگي ساخت متون، كاركردهاي آنها در زمينههاي مختلف و تناقضات درون آنهاست. اين روش از خاستگاههاي متنوعي برخوردار است؛ از نظريهي كنش گفتاري«آستين» تا ساختارگرايي و پسا ساختارگرايي، هرمونتيك، نظريهي انتقادي و در نهايت نظريات«فوكو». محققان تحليل انتقادي گفتمان، اخيراً از آن در زمينههاي اجتماعي زبانشناختي، روانشناسي زباني و مطالعات نژادپرستي استفاده ميكنند. مطالعات مهم در اين زمينه، مربوط به كارهاي«وان دايك»،«هاليدي» و «فركلاف» و...هستند. بنيانهاي فكري تحليل گفتمان فراتر از تحليل متن يا نوشتار يا تحليل گفتار است. تحليل گفتمان از لحاظ روش، در زمرهي تحليلهاي كيفي قرار ميگيرد. ادعاي تحليل گفتمان آن است كه تحليلگر در بررسي يك متن، از خود متن فراتر ميرود و وارد بافت يا زمينهي متن ميشود؛ يعني، از يك طرف به روابط درون متن و از طرف ديگر به بافتهاي موقعيتي، اجتماعي، سياسي و تاريخي متن ميپردازد. تحليل گفتمان که از زبانشناسی آغاز شده بود، در زبانشناسي متوقف نماند و در مدت نسبتاً كوتاهي(نزديك به دو دهه)، اين گرايش از زبانشناسي اجتماعي و زبانشناسي انتقادي، به همت متفكراني چون«ميشل فوكو» ،«ژاك دريدا»،«ميشل پشو» و ديگر متفكران برجستهي مغرب زمين، وارد مطالعات فرهنگي، اجتماعي و سياسي شد و شكل انتقادي به خود گرفت. اين متفكران كه تحليل گفتمان را بيشتر در قالب تحليل انتقادي گفتمان( (Critical discourse analysis بسط و گسترش دادند، خود، وامدار مكتب انتقادي فرانكفورت و وارثان مستقيم و غيرمستقيم آن در دههي 1960 ماركسيستهاي جديد، بهويژه«گرامشي» و پيروانش، ساختارگراياني چون«آلتوسر» و محققان مكتب فمينيسم بودند. حال اگر تحليل گفتمان را سطح توصيف بدانيم، تحليل انتقادي گفتمان، آن را به سطح تفسير و تبيين ميرساند و ضمن توصيف و تفسير متن، به اين سؤال پاسخ ميدهد كه چرا از ميان گزينههاي ممكن زباني، بايد اين متن را انتخاب كرد؟ و طي يك واقعهي مشخص، چرا اشخاص از عبارات خاصي استفاده ميكنند؟ تحليل گفتمان زباني و دستوري انتقادي، اين چراها را كمتر به نويسنده مربوط ميداند؛ بلكه معتقد است بنگاهها و مراكزي كه اين مجموعه را اداره ميكنند و فرد هم جزئي از آن است، اين متن را رقم ميزنند. در اصل ميگويد: توليد و فهم متن، با عوامل بافتهاي كلان؛ تاريخ، ايدئولوژي، جامعه، فرهنگ و قدرت رابطه دارد. از سوي ديگر، نگاه انتقادي آن، معطوف به نظري است كه زبان را آينهي شفافي ميداند كه مفاهيم و انديشهها را منتقل ميكند. تحليل گفتمان انتقادي، بر اين باور است كه زبان برخلاف اين تعريف، مثل آينه يا شيشهي ماتي است كه حقايق را در بسياري موارد تحريف ميكند. تحليل گفتمان انتقادي، معتقد است كه ردپاي تاريخ، جهانبيني، ارزشها، مؤلفههاي اجتماعي- فرهنگي، در جاي جاي زبان مشهود است.

و اما زبان؛ پدیدهای است اجتماعی زمان پیدایش آن به زمان شکل گرفتن نخستین اجتماعات انسانی برمیگردد. در واقع، زبان یکی از ضرورتهای زندگی اجتماعی است و به کارگیری آن یکی از ویژگیهای انسان اجتماعی به شمار میآید. از هنگامی که انسان برای ادامهی حیات و بقای خود به زندگی اجتماعی روی آورد، ناگزیر به نوعی نظام ارتباطی برای پیامرسانی نیز نیازمند شد و بدین ترتیب، زبان در کلیترین مفهوم و ابتداییترین شکل آن پدید آمد. این وسیلهی ارتباطی روزگاری از نشانههای حرکتی یا دیداری و زمانی از نشانههای آوایی یا شنیداری و در یک دورهی میانی، از هر دو استفاده کرده است. با پیدایش خط و نوشتار، پیامرسانی ابعاد تازه و گستردهای پیدا کرد و امکان انتقال تجربیات و میراث علمی و فرهنگی انسان در طول زمان و پهنهی مکان فراهم گشت. بنابراین، زبان در اجتماعات انسانی و در متن زندگی گروهی و روابط اجتماعی، به واسطهی نیاز انسانها به ارتباط با یکدیگر، پدید آمد و در یک روند تحولی طولانی چند صد هزار ساله اشکال گوناگونی به خود گرفت. از این جهت است که زبان را نهادی اجتماعی دانستهاند که مهمترین نقش آن ایجاد ارتباط است. با تحول اجتماعات بشری و پیچیدهتر شدن سازمانها و روابط اجتماعی، زبان نیز به عنوان یک نظام ارتباطی و در جهت برآوردن نیازهای ارتباطی جامعههای گوناگون انسانی، دچار تحول گردید و رفته رفته شکل کاملتری پیدا کرد. زبان بهعنوان یک نهاد اجتماعی از یکسو برای ایفای نقش ارتباطی خود به ثبات نیاز دارد و از سوی دیگر، به موازات دگرگونیهایی که در سطح یک جامعه پدید میآید، ناگزیر دچار تغییر میگردد و خود را با نیازهای زمان منطبق میسازد. اگر زبان از یک ثبات نسبی برخوردار نباشد، نمیتواند نقش ارتباطی خود را به نحو مطلوبی به انجام رساند و اگر تحول نیابد و برای برآوردن نیازهای ارتباطی تازهی جامعه دگرگون نشود، به ابزار ناقصی تبدیل میگردد که پاسخگوی نیازهای روز گویندگان خود نخواهد بود. بنابراین منطقی است که دگرگونیهای زبانی رفته رفته و به شیوهای انجام پذیرد که ضمن منعکس کردن تدریجی تحولات و دگرگونیهای اجتماعی( که خود میتواند تدریجی یا ناگهانی باشد) به نقش ارتباطی زبان نیز خللی وارد نیاورد. بهرغم تاکیدهایی که افرادی مانند جرج هربرت مید((G. H. Mead روانشناس اجتماعی آمریکایی و آنتوان میه((A. Meillet زبانشناس فرانسوی بر خصلت اجتماعی زبان و اهمیت بررسی آن در بافت اجتماعی داشتند، تا نیمهی قرن حاضر رابطه و همبستگی زبان و جامعه، موضوع بررسیهای دقیق و گستردهی علمی قرار نگرفت. تنها در سه دههی گذشتهاست که نقش عوامل اجتماعی در ساخت، کاربرد و تحول زبان مورد توجه جدی زبانشناسان قرار گرفتهاست. مطالعات افرادی مانند ویلیام لباو(W. Labov) استاد دانشگاه پنسیلوانیا را باید از نخستین گامهای اساسی در این رشته دانست زیرا در همین بررسیها است که با بهرهگیری از روشهای جامعهشناسی و زبانشناسی، برای نخستینبار همبستگی متغیرهای زبانی و اجتماعی به شیوهای علمی و منظم نشان داده میشود. اکنون بررسی زبان در بافت اجتماعی، موضوعی واحد نیست که بتوان تنها از یک زاویه به آن نگریست، بلکه ارتباط زبان با عوامل مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، تاریخی و... ابعاد متنوعی به این رشته داده که هر یک خود در خور مطالعات گستردهای است. به نظر زبانشناسانی مانند لباو، بررسی زبان در بافت اجتماعی آن در واقع موضوع اصلی علم زبانشناسی است. به بیان دیگر، مطالعه و توصیف زبان که موضوع اصلی علم زبانشناسی است، باید در بافت اجتماعی آن انجام گیرد و به واسطهی خصلت اجتماعی زبان نمیتوان بدون توجه به متغییرهای اجتماعی گوناگون به بررسی کامل آن پرداخت. در واقع میان ساخت زبان و ساخت جامعه و روندها و متغیرهای زبانی و اجتماعی، رابطهای نزدیک و تنگاتنگ وجود دارد و مطالعهی زبان جدا از بافت اجتماعی آن، نمیتواند توصیفی همه جانبه و واقعگرایانه از آن بهدست دهد. جامعهشناسی زبان یا زبانشناسی اجتماعی بیشتر به بُعد نقشی زبان توجه دارد. زبانشناسی اجتماعی به بررسی آن ساختارهایی از زبان که در تعاملات اجتماعی بروز پیدا میکند و در بافت اجتماعی هر جامعه دستخوش تغییرات میشود و بهطور متقابل تاثیر میگذارد، می پردازد. در بررسیهای اجتماعی زبان است که میتوان زبان را از لحاظ گوناگونی و همچنین تفاوتهای سبکی در گفتار و نوشتار مطالعه کرد و وضعیت زبان را از جنبهی جایگاهش در نوعی از ایدئولوژی حاکم در آن جامعه مورد کنکاش قرار داد. در ضمن قابل ذکر است که برخی از زبانشناسان میان دو اصطلاح جامعهشناسی زبان (scciology of language) و زبانشناسی اجتماعی (scciolinguistics) تمایز قائل شدهاند.

تا اینجا به مسائلی مربوط به "گفتمان"، "تحلیل انتقادی گفتمان" و "زبان" پرداخته شد تا مسئله با اهمیت و خاموشی مطرح گردد که نیاز به بازگشایی زمینهی ظهورش لازم مینمود: "جنسیتزدگی" و "جنسیتزدگی زبان".

مجموعه آثار ايجاد شده در بدنها، رفتار و روابط اجتماعی به واسطه کاربرد سياست و قدرت، جنسیت را بهوجود میآورد. همانگونه که سيمین دوبوار در رابطه با جنسيت میگويد: "ما زن زاده نمیشویم بلکه از ما زن ساخته میشود". اما چهگونه اين امر اتقاق میافتد؟ از راه زبان. تعیین جنسيت بهسان نتيجه اجتماعیشدن تنها از راه زبان روی میدهد. جنيست، با گفتن و بیان جنسيت شکل میگیرد و بهطور کلی منشاء شکلگیری مفهوم«جنسیت» در زبان را میتوان قراردادی، زیستشناختی- روانشناختی و اجتماعی- فرهنگی دانست. بدين معنا که تمام آنچه که با هويت جنسيتی و هويت جنسی در رابطه است، داده طبيعت نيست، بلکه ظهور و توليد يک شالودهسازی فرهنگی و اجتماعی است که زبان در آن نقش اساسی را بازی میکند و امروزه جنسيت بيشتر امری مبتنی بر "بينظمی" است تا يک اصل "نظميافته" و نمیتوان مرز دقیقی بين همجنسگرایی و ناهمجنسگرايي کشيد و اين ادعای کهن که بدن مردانه و زنانه، پايهی طبيعی جنسيت است، نفی میشود. جنسيت نبايد به منزله يك هويت ثابت يا مكان عامليتي دانسته شود كه كنشهاي متعدد از آن نشات ميگيرند؛ بلكه جنسيت هويتي است بيبنياد كه با گذشت زمان ساخته میشود و در يك فضاي بيروني از طريق تكرار سبكوار كنشها بنا ميشود. یعنی همانطور که سیمین دوبوار اشاره میکند، این جامعه است که در فرایند ساخت و تولید گفتمان حاکم، جنسیت را به وجود میآورد. اثر جنسيت به كمك سبك گزيني بدن توليد میشود، از همين رو بايد روشي مادي به حساب آورده شود كه در آن رفتارها، حركات، سبكهاي متعدد، توهم وجود يك منيتِ جنسيتي را ايجاد ميكند با اين فرمولبندي، مفهوم جنسيت از مبناي مدلي ماهوي از هويت به مبنايي گذر ميكند كه مفهوم جنسيت را بايد فرآيند موقتی که در اجتماع شکل گرفته، دانست.

تبعیض جنسی یا جنسیتزدگی (Sexism) به معنی باور یا نگرشی است که یک جنسیت یا جنس را پَستتر از دیگری، و در درجه دوم میداند. این امر موجب تبعیض منفی نسبت به انسانها، براساس هویت واقعی یا فرضی جنسیتی ایشان است. این مفهوم همچنین میتواند در اشاره به نفرت یا بدگمانی نسبت به یک جنس(زنستیزی و مردستیزی)، و یا کلیشهای کردن مردانگی در رابطه با مردان و زنانگی در رابطه با زنان باشد. تبعیض جنسی به طور تاریخی و فرهنگی بیشتر در جهت فرودست کردن زنان به کار رفتهاست و زنان و مردان بسیاری برای رسیدن به برابری جنسیِ، از فمینیسم بهره بردهاند. در اینجا به دو نوع جنسیتزدگی اشاره میکنیم: جنسیتزدگی خصمانه (Hostile sexism)و جنسیتزدگی خیرخواهانه(benevolent sexism). براساس تعریف، جنسیتزدگی خصمانه به صورت سلطهجویی مردسالارانه و باورهای تحقیرآمیز خود را نشان میدهد و موضوع مرکزی آن صراحتا این است که مرد جنس برتر است و باید قدرت را در اختیار داشته باشد. بهعبارت دیگر همان نگاهی که زن را "ضعیف" میبیند. اما جنسیتزدگی خیرخواهانه، نگاهی ملایمتر نسبت به زن دارد؛ زن را موجودی زیبا و شکننده میبیند که باید از او حمایت کرد، با این حال زنان باید همان نقشهای محدود و کلیشهای را بپذیرند و دنبالهرو باشند. به عبارت دیگر، همان نگاهی که زن را "جنس لطیف" میبیند. بهترین مثال برای جنسیتزدگی خیرخواهانه تصویر کردن زن ایدهآل به عنوان همسر و مادر و سوژه عشق رمانتیک است. افرادی که چنین نگاهی دارند به زنان توجه زیادی میکنند و با آنها روابط صمیمانه و دوستانه دارند. جنسیتزدگی خیرخواهانه نگاهی مثبتتر از جنسیتزدگی خصمانه به زنان دارد، اما در یک نکته با آن شریک است: اینکه زن موجودی "ضعیفتر" است و برای حفظ ساختار قدرت مردانه، این نگاه را توجیهی مناسب میبیند برای اینکه زن بهتر است به وظایف خانگی رسیدگی کند. دو استاد روانشناسی، پروفسور پیتر گلیک و پروفسور سوزان فیسک با پرسشنامه خود، جنسیتزدگی را در ۱۹ کشور بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که در تمام آنها جنسیتزدگی خصمانه در مردان بیشتر از زنان است، اما در جنسیتزدگی خیرخواهانه اینگونه نیست. به نظر گلیک و فیسک، این دو نگاه را کاملا نمیتوان از هم جدا کرد چرا که هردو از سه جزء یکسان تشکیل شدهاند: پدرسالاری(حمایتگری و تسلط)، تفاوت جنسیتی و گرایش به جنس مخالف. گلیک و فیسک معتقدند که فرد جنسیتزده میتواند دوگانگی خصمانه-خیرخواهانه را بدون هیچ تضاد و تناقضی داشته باشد چون زنان را به دو گروه کلی تقسیم میکند: کدبانو و فمینیست. در نیمی از این کشورها زنان به اندازه مردان از جنسیتزدگی خیرخواهانه طرفداری می کردند. آنها استدلال میکنند که زنان جنسیت زدگی خیرخواهانه را بسیار راحتتر میپذیرند؛ بویژه در کشورهایی که زنان بیشتر در معرض تهدید مردان قرار دارند. اما روانشناسان فمینیست نگاهی بسیار منفی به جنسیتزدگی خیرخواهانه دارند. مثلا وقتی مردی زنی را غرق در عواطف میکند یا به او میگوید که نمیتواند بدون او زندگی کند، این رفتار را جنسیتزده میدانند. آنها معتقدند که این اعمال برای حفظ و دوام اجتماعی است که زنان در آن، جنس آسیبپذیر باشند و در آن بیعدالتی و نابرابری برقرار باشد.

در زبان جنسیتزده، تجارب آدمی از دیدگاهی مردانه ولی به عنوان(هنجاری) برای عام مطرح میشود . يکی از مهمترين عوارض جنسیتزدگی زبان، نادیده انگاشتن بخش دیگری از مردم است که عموما شامل زنان میشود. این جنسيتزدگي زبان، در تعاملهای گفتاری كه در جامعه و گفتمانهاي مردم ديده ميشود، به مرور به از خود بیگانگی و انزوا زنان میانجامد. در زبان جنسیتزده، بعضی از صفات ارزشي جامعه فقط در انحصار مردان قرار میگیرد و این باعث میشود زنان جایگاه کمتری را به خود اختصاص دهند(مانند قول مردانه، بيا مثل دو تا مرد با هم حرف بزنيم، زن صفت، چرا مثل خاله زنكها قايم ميشي؟، مرد و قولش، دست مردانه بده، مرد عمل باش، اگه مرد ميداني بيا وسط معركه، مردانه ازخودت دفاع كن) همچنین جنسیتزدگی زبان میتواند موجب کاربرد متمایز، تحقیرآمیز و حتي بیادبانهای نسبت به جنس دیگر در جامعه ترویج شود كه باز هم مخاطب آن عموما زنان هستند، مانند (خاله زنکی، خجالت نميكشي مثل زنا زانوی غم بغل كردي).

میتوان گفت زبان جنسیتزده زبانی است که به تولید و بازتولید نقشهای کلیشهای زنان میپردازد. کلیشههایی که به تشدید تبعیضهای عمیق فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی زنان دامن میزند و زن در گفتمانِ هويتیِ جامعهی تک جنسيتی، يک پارادوکس( نفیکننده خود) است که در زبان مردسالار امر غیرقابل عرضه میباشد. یعنی نشانگر جنسیای هستند که نمیتوانند انديشه شوند. چون در زبان موجود غايباند. در اين ارتباط روانشناساني چون کريمر، ثورن و هنلي به طرح اين سوال پرداختند که تفاوتهاي زباني ميان مرد و زن چگونه ميتواند موجب ترويج نابرابري جنسي شود. اينگونه پرسشها و نظرات ناشي از آنها زمينهی پژوهش در بارهی «زبان و جنسيت» را فراهم کردند. در حوزه ی زبان شناسی اجتماعی تعاریف متعددی پیرامون زبان جنسیتزده ارائه شدهاست. به عنوان نمونه ”براکین“ (1981) جنسیتزدگی زبانی را اینگونه تعریف می کند:«زبانی جنسیت زده است که کاربرد آن تمایزی بی ادبانه، نامربوط، یا ناعادلانه را در میان جنسیت های مختلف به وجود آورده یا ترویج نماید.». در این تعریف زبان به عنوان عامل فرهنگی می تواند محدودیت هایی را در فرهنگ ایجاد کند و زبان جنسیتزده حامل پیامدهای منفیای است که با خود وارد جامعه می کند. همچنین به نقل از"فرکاف" زبان یکی از حوزه های تضاد است که گروه های مختلف اجتماعی برای کسب و حفظ قدرت در این حوزه به نزاع با یکدیگر پرداخته و می کوشند با کنترل زبان اعمال قدرت کنند. لذا زبان جنسیتزده را می توان شیوه ی مناسبی برای کنترل اجتماعی از سوی گروه های فرادست اجتماعی دانست. در رابطه ی متقابل زبان و فرهنگ، همچنان که زبان بر فرهنگ تأثیر می گذارد و درک ما از جهان خارج را شکل می دهد و نظام های فکری را تحت تأثیر قرار می دهد، فرهنگ نیز در زبان نقش اساسی ایفا می کند و زبان در واقع، واقعیات و تفکر اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. به این ترتیب فرهنگ خود پدید آورنده ی زبان جنسیتزده است و از سوی دیگر زبان جنسیتزده موجب استمرار فرهنگ جنسی همراه خود شده؛ آن را ترویج می دهد.

این حوزه از مطالعات رابطه تنگاتنگی با حوزه تحلیل گفتمان انتقادی دارد. فمینیستها معتقدند که ساختارهای زبانی مردمحور، جهان را مردمحور نمودهاست، بنابراین برای رفع این تبعیض تاریخی لازم است که از برخی عناصر زبانی مذکرزدایی شود. با این استدلال است که آنها اقدام به تغییر واژههایی در زبان انگلیسی نمودهاند. مثلاً جزء man موجود در همهی واژههای مرکب را یا به person تغییر دادهاند یا برای آنها جفت دارای جزء woman نیز ساختهاند و سعی در رواج آنها دارند. البته این نمونه نوعی برنامهریزی جنسیتی زبان در سطحی بسیار خرد است که معمولاً مبتنی بر فرض جنسیتزده بودن یک زبان است. برنامهریزی جنسیتی زبان همچون برنامهریزی در سایر حوزههای زبــان میتواند در سطوح گفتمانی کلان و با تکیه بر واقعیتهای اجتماعی موجود طرحریزی و اجرا گردد. پس بهطور کلی منشاء شکلگیری مفهوم«جنسیت» در زبان را میتوان قراردادی، زیستشناختی- روانشناختی و اجتماعی- فرهنگی دانست. از دیگرسو، موضوع جنسیت در زبان را (با توجه جداگانه به هر یک از سه منشاء مذکور) میتوان در عناصر زبانی (اعم از آوا، واژه، بند، گروه، جمله و متن)، گونههای نوشتاری و گفتاری، گویشوران و مخاطبان زبان و تعامل جنسیتها مورد مطالعه قرار داد. به این ترتیب، با محدود کردن این حوزه مطالعاتی وسیع به برخی موضوعات جزئی و نیز مبتنی ساختن مطالعات این حوزه به برخی فرضیات محدود(مانند تسلط یک جنس بر دیگری و یا تفاوت دو جنس با یــکدیگر) نمیتوان تصویر دقیقی از این حوزه به دست داد. در جمــعآوری دادههای زبانی نیز همواره باید متوجه پیچیدگی وچند بعدی بودن مسئله زبان و جنسیت بود و در تحلیل یافتههای میدانی نیز باید بر واقعیتهای اجتماعی - بافتی تکیه کرد. سیمون دوبوآر در کتاب جنس دوم خود میگوید:«از رشد زبان زنان جلوگیری به عمل آمده است، در فرهنگ و جامعهشناسی زبان زنان به عنوان دیگری به کار برده شدهاست نه به عنوان خود». هلن سیکوس از منتقدین ادبی فمنیسم فرانسه نیز، تنها جایگزین در مقابل حاکمیت مردانه را ساخت زبانی زنانه میداند که نشانگر تفاوت در جنسیت است:« زن باید بتواند خود را از سانسور رها کند وشایستگیها، تمناها و قلمرو پهناور هستی خود راکه مهر وموم نگه داشته شدهاست را بازیابد». به اعتقاد او سنت پدر سالاری توانستهاست صدای زنان را از آنان بگیرد و در آنها احساس گناه بوجود آورد واین زنان هستند که باید این احساس گناه را از خود دور کنند. به نظر او زن باید زبانی برای خود بوجود آورد که درونش را نشان دهد. نقد فمنیستی فرانسه امروز معتقد است که خلق زبان زنانه را باید در زمینهی روشنفکرانهی آن دید، زیرا تغییرات قدرت زبان همیشه بخشی از برنامههای روشنفکرانه هستند. به اعتقاد آنها برای مردان، زبان اهرم مرکزی بوده که توسط آن دنیا را به خود اختصاص دادهاند و با به کار بردن معانی زبانی، زن را استثمار کردهاند. منتقدین فمنیسم فرانسه با استفاده از ساختشکنی توجه خود را بر روی زبان قرار میدهند و مکانیزمهای بازدارندهی زبان پدر سالار را افشا میکنند و در هم میشکنند. آنها نقش زبان در ادبیات و معرفی زبان زنانه و مردانه در آن را اساسی میدانند. حال در اینجا باید این سؤال الیگاری را مطرح کرد که:« یک زن با زبانی که ضد زن! است چگونه میتواند صحبت کند و یا حتی فکر کند؟» زبانی که متکی به مفاهیم جنسی است و به عبارتی جنسیتزده است. به گفتهی ترلینگ براگین زبانی جنسیتزده است که کابرد آن تمایزی بیادبانه، نامربوط و یا ناعادلانه در میان دو جنس بهوجود آورده یا ترویج کند. زبان جنسیتزده تاثیری طولانی مدت و منفی بر اجتماع پیرامون خود میگذارد، گروهی که در جامعه فرادست بوده و قدرت را به دست دارند میکوشند با کنترل زبان همچنان وضعیت را به سود خود حفظ کنند. زنان در چنین جامعهای تصویری کلیشهای و منفی از خود دریافت می کنند و این بر انتظارات مردان و خود آنها از آنچه شایستهی زن است تاثیر میگذارد. میلز دو دیدگاه دربارهی جنسیتزدگی در زبان مطرح میکند: یکی اینکه جنسیتزدگی در زبان با ارائهی الگوهای واجد مرکزیت و دوگانه اندیشه، موجب خلق جامعهی جنسیتزده میشود و دیگر آنکه جنسیتزدگی در جامعه، خارج از حوزهی زبان وجود دارد و زبان صرفا بازتابی از جنسیتزدگی نظام اجتماعی است که طبق نظر اول با اصلاح زبان میتوان به مرور جامعه را اصلاح کرد ولی طبق دیدگاه دوم اصلاح زبانی سودی ندارد. برای بررسی دقیقتر جنسیتزدگی زبان باید به سوی تحلیل انتقادی گفتمان رفت و با بررسی گفتمان حاکم و تاریخینگری نوین به بازخوانی آثار زبانی پرداخت تا بتوان وضعیت جنسیتزدگی را بهطور دقیق و بلاخص در زبان فارسی مورد کنکاش قرار داد. اینکه گفتمان تاریخی و حاکم چهگونه و با چه ابزاری توانستهاست جنسیتزدگی زبان را امری معمولی و رایج نشان دهد طوری که این مبحث در خاموشی باقی بماند و هیچگونه هشیاریای را در بدنهای غایب ایجاد نکند. جنسیتزدگی زبان بهطور ظاهرا طبیعیای معنای زن را در احاطهی خودش قرار داده است و همانطور که گفته شد تنها میتوان آثارش را در بخشهایی از جامعه بهشکل آماسیده شده، دید. بخشهایی از جمله در ادبیات و جملات قصار که ظاهرا در تکریم زن بیان شدهاند؛ در نگاه شاعران به موجود غریبی چون معشوق زن که هماره در تاریخ ادبیات به عنوان یک شی منفعل غریبالشکل نمایش داده شدهاست؛ در بازار که مانکنوار قدم میزند و یا در ویترینها میایستد بدون هیچ نگاه خیرهای، یا در سیاست و فلسفه هم که اگر تولیدی دارد، با زبان از پیش پذیرفتهی مردانه، آن را بیان میکند، چرا که مجبور است؛ تنها زبان قابل فهم، گویا زبان مردانه است و زن(ایرانی) هنوز نتوانسته است خود را لمس و هویدا کند و در حافظهی تاریخی خود، توانسته جهان را تنها از زاویهی دید مردان(در گفتمان مردان)، ببیند و این لالی اجباری موجب شدهاست که هنوز نتواند در حوزههای گوناگون خود را و جهان را به زبان آورد. زنی که حکم بیمار مضطربی را پیدا کردهاست که اینبار با لالی انتخابی: دارد تماشا میکند.

منابع:

آقاگلزاده، فردوس( 1385 )؛ تحليل گفتمان انتقادي، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي

بشیر، حسن(1384)؛ تحلیل گفتمان دریچهای برای كشف ناگفتهها، تهران، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع)، چاپ چهارم.

بهرامپور، شعبانعلي( 1378 )؛ درآمدي بر تحليل گفتمان ، كتاب مجموعه مقالات گفتمان و تحليل گفتماني، به اهتمام محمدرضا تاجيك،تهران: انتشارات فرهنگ گفتمان.

بهرامپور،شعبانعلي( 1379 )؛"مقدمه گرد آورنده "، تحليل انتقادي گفتمان نوشته نورمن فركلاف، تهران:مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها

پاکنهاد جبروتی، مریم؛(1381) فرادستی و فرودستی در زبان، انتشار گام نو.

تاجیك، محمدرضا(1383)؛ گفتمان، پادگفتمان و سیاست، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی.

خجسته، حسن(1381)؛ نظریه گفتمان و رادیو، فصلنامه پژوهش و سنجش، شماره 32.

دوبووار، سیمین(1380)؛ جنس دوم، ترجمه قاسم صنعوی، تهران: انتشارات توس.

رابینز، روت(1389)؛ فمینیسمهای ادبی، ترجمه دکتر احمد ابومحبوب، تهران: انتشارات افراز.

سليمي، اصغر(1383)؛گفتمان در انديشه فوكو، كيهان فرهنگي، ش 219 ، تهران: مؤسسه ي كيهان.

ضیمران، محمد(1390)؛ میشل فوکو: دانش و قدرت، تهران: نشر هرمس.

فرقانی، محمدمهدی( 1382)؛ راه دراز گذار، تهران، فرهنگ و اندیشه.

فركلاف، نورمن( 1379 )؛ تحليل انتقادي گفتمان، ترجمه گروه مترجمان، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها.

فریدمن، جین(1389)؛ فمینیسم، ترجمه فیرزه مهاجر، تهران: انتشارات آشیان.

فيليپ،مارك(1381)؛"ميشل فوكو"،ترجمه يعقوب موسوي، فصلنامه سياسي- اجتماعي گفتمان، شماره 5.

لطفيپورساعدي، كاظم( 1372 )؛"درآمدي به سخن كاوي" مجله زبان شناسي، بهار و تابستان.

مك دانل،دايان(1377)؛"مقدمهاي بر نظريههاي گفتمان تا پايان 1960 "،ترجمه حسينعلي نوذري،فصلنامه سياسي اجتماعي گفتمان،شماره 2

میرفخرایی، تژا(1383)؛ فرایند تحلیل گفتمان، تهران، مركز مطالعات و تحقیقات رسانهها.

وندایك، تئون ای.( 1382)؛ مطالعاتی در تحلیل گفتمان، تژا میرفخرایی و دیگران، تهران، مركز مطالعات و تحقیقات رسانهها.

يار. محمدي، لطف اله (1382)؛ گفتمانشناسي رايج و انتقادي، تهران: هرمس.

هلیز، دایان( 1378)؛ آیا راست است که جنسیت بر نحوهی فکر کردن تاثیر میگذارد، ترجمه علی حبیبی ، زنان س 8، ش 58.

شوکا حسینی...

ما را در سایت شوکا حسینی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 22:00

صفحه بندی